Archive for فروردین, ۱۳۸۷

۲۵
فروردین

مسیح

   Posted by: امید   in روزنوشت

حکایت من حکایت مسیح مصلوبی است که یهودیان را از صدای فریادهایش می ترساند …

گیریم تا افق شنیده بشود این صدا ها … آخرش دست رد به سینه کدام احمق می زند ؟

مسیح از روشنایی های بی دلیل روز بیزار بود … به تاریکی می خواند … در یورشی آرام …

۲۴
فروردین

نیمه

   Posted by: امید   in روزنوشت

نیمی از من شده تکه ای سنگی … بلوغ من شده ترک برداشتن های گاه و بی گاه این تکه سنگ …

معنای زندگی اگر به همین مزخرفی باشد … خلسه ای ماندگار … تا شاید بسته های پاستیل …

نیم دیگرم اما … هنوز اکسیژن به هدر میدهد … تا شاید همین روزها …

۲۳
فروردین

با دقت

   Posted by: امید   in روزنوشت

این روز ها وقتی آدامس می جوم … به آخر پیاده رو که می رسم …

با دقت آدامس را لای دستمال کاغذی ام می گذارم …

و حواسم را جمع می کنم که سطل ذباله بعدی از زیر دستم در نرود …

پ ن : دو را دوست دارم ولی نمی توانم توی یک اتاق ۲۰ متری با تو زندگی کنم …

۲۲
فروردین

دود

   Posted by: امید   in روزنوشت

این دود که می رود به آسمان … از هیزم وجودم است …

بوی آتش … پیراهن می شود در تنم … برای باد …

این دود باید مرا ببخشد … آخر از دوری اش هنوز زنده ام …

فقط مانده ام با این خاکستر ها چه کار کنم … شما زیرسیگاری خالی دارید ؟

۲۱
فروردین

تلفن عمومی

   Posted by: امید   in روزنوشت

می ترسی در خواب خاطراتت را بدزدند ؟ … می ترسی وقتی بیدار می شوی اسم مرا هم فراموش کرده باشی ؟

می ترسی صدایم را فراموش کنی ؟ … می ترسی حساب هایت روی من به هم بریزد ؟ …

… نه … نه … اشتباه کردم … اصلا حسابی روی من نشده بوده … ببخشید …

فکر کنم شماره اشتباه باشد … باید با دقت شماره بگیری …

پ ن : از ظهر کتف راستم درد می کنه …

پ ن : دلم برای محیط بلاگ قبلی تنگ شده … ولی وقتی اونجا خواننده هایی داشت که روی من حساب نمی کردن … نوشتن جایز نبود … خواننده ای برای من نمی آمد …

۲۱
فروردین

صبحانه

   Posted by: امید   in روزنوشت

از خواب می پرم … صفحه گوشی را نگاه می کنم … هیچ چیز جدیدی نیست …

یاد خواب مذخرف دیشب می افتم  … کمی طول می کشد عادت کنم …

کمی طول می کشد یادم بیایید … کمی طول می کشد بفهمم کجا دارم زندگی می کنم …

اینجا … هیچ وقت … هیچ کسی … روی من حسابی باز نکرده بوده …

پ ن : از این خمیازه ها می ترسم …

۲۱
فروردین

قصاص

   Posted by: امید   in روزنوشت

پلک بر هم نمی زنم … تا تمام این آفتابگردان ها پیشکش شوند …

تا مسافران خسته دور و دورتر شوند … بروند به همان کلانتری ۱۱۴ …

نه … نه … اینجا تمام آنها به من می خندند … نه … لبخند می زنند …

می دانم … تقصیر من بوده … همه چیز را قبول دارم … باید اعدام شوم …

پ ن : روی نوشته ها حساب نکنید … همونطور که روی من …

پ ن : پست های قبلی نظر نداشتن … از این به بعد دارن …