نیمه
نیمی از من شده تکه ای سنگی … بلوغ من شده ترک برداشتن های گاه و بی گاه این تکه سنگ …
معنای زندگی اگر به همین مزخرفی باشد … خلسه ای ماندگار … تا شاید بسته های پاستیل …
نیم دیگرم اما … هنوز اکسیژن به هدر میدهد … تا شاید همین روزها …
حکایت من حکایت مسیح مصلوبی است که یهودیان را از صدای فریادهایش می ترساند …
گیریم تا افق شنیده بشود این صدا ها … آخرش دست رد به سینه کدام احمق می زند ؟
مسیح از روشنایی های بی دلیل روز بیزار بود … به تاریکی می خواند … در یورشی آرام …
نیمی از من شده تکه ای سنگی … بلوغ من شده ترک برداشتن های گاه و بی گاه این تکه سنگ …
معنای زندگی اگر به همین مزخرفی باشد … خلسه ای ماندگار … تا شاید بسته های پاستیل …
نیم دیگرم اما … هنوز اکسیژن به هدر میدهد … تا شاید همین روزها …
این روز ها وقتی آدامس می جوم … به آخر پیاده رو که می رسم …
با دقت آدامس را لای دستمال کاغذی ام می گذارم …
و حواسم را جمع می کنم که سطل ذباله بعدی از زیر دستم در نرود …
پ ن : دو را دوست دارم ولی نمی توانم توی یک اتاق ۲۰ متری با تو زندگی کنم …
این دود که می رود به آسمان … از هیزم وجودم است …
بوی آتش … پیراهن می شود در تنم … برای باد …
این دود باید مرا ببخشد … آخر از دوری اش هنوز زنده ام …
فقط مانده ام با این خاکستر ها چه کار کنم … شما زیرسیگاری خالی دارید ؟