۲۵
فروردین
مسیح
حکایت من حکایت مسیح مصلوبی است که یهودیان را از صدای فریادهایش می ترساند …
گیریم تا افق شنیده بشود این صدا ها … آخرش دست رد به سینه کدام احمق می زند ؟
مسیح از روشنایی های بی دلیل روز بیزار بود … به تاریکی می خواند … در یورشی آرام …
This entry was posted
on یکشنبه, فروردین ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۴ ب.ظ .
filed under روزنوشت.
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
6 comments so far
Leave a reply