امروز تخم گلهایم را به خدا دادم تا در بهشتش بکارد … کی میداند ؟ شاید به درد خورد …
شاید توانست پروانه ای را جذب کند … در تعجب همگان … هزاران فرشته حاظر خواهند شد …
و در چشمان من خواهند گریست … آخر پیش رویشان … خدا پروانه هایم را سلاخی کرده …
با بهترین آرزوها … برای تو شاید … نه … نه … من نمی خندم … من فقط لبخند می زنم …
لبخند تو میزبان خوبی برای رویاهای صادقانه من شده اند …
این روزها به امید دیدن خواب تو می خوابم … شاید خدا خودش دست به اقدام بزند …
بیاید و توی خواب من دست کاری کند … شاید معجزه شد و لااقل توی خواب دوستم داشتی …
بی خیال … این روزها دیگر از دست خدا هم کاری ساخته نیست … می روم بخوابم …
به تو می خندند … گلهای آفتابگردان ؟ نه … به خیالم به دورغهایت خیره شده اند …
حضوری پر رنگ از چهره در هم کشیده شده من … بهشتی روی زمین برای تو …
و تو با آب و تاب یکی یکی خیالهایت را برایم واقعی می کردی … من هم به خیال خودم باور …
بیا بر خیالاتت آشیانه بسازیم … آخر آشیانه ما باید مثل دروغهایت کم دوام باشد …
باید بگذارم این روزها بر چشمانت شیرین نقش ببندند … باورت می کنم … ادامه بده …
راه بر دختران می بندد … مترسک مزرعه داستانهای من …
بوی علف میجوید از تنشان … و گاه با یکی از آنها …
می رود تا خورشید … می رود کسی که سایه من هم نیست …