Archive for فروردین, ۱۳۸۷

۱۹
فروردین

تخم

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز تخم گلهایم را به خدا دادم تا در بهشتش بکارد … کی میداند ؟ شاید به درد خورد …

شاید توانست پروانه ای را جذب کند … در تعجب همگان … هزاران فرشته حاظر خواهند شد …

و در چشمان من خواهند گریست … آخر پیش رویشان … خدا پروانه هایم را سلاخی کرده …

با بهترین آرزوها … برای تو شاید … نه … نه … من نمی خندم … من فقط لبخند می زنم …

۱۸
فروردین

خواب

   Posted by: امید   in روزنوشت

لبخند تو میزبان خوبی برای رویاهای صادقانه من شده اند …

این روزها به امید دیدن خواب تو می خوابم … شاید خدا خودش دست به اقدام بزند …

بیاید و توی خواب من دست کاری کند … شاید معجزه شد و لااقل توی خواب دوستم داشتی …

بی خیال … این روزها دیگر از دست خدا هم کاری ساخته نیست … می روم بخوابم …

۱۷
فروردین

خنده

   Posted by: امید   in روزنوشت

به تو می خندند … گلهای آفتابگردان ؟ نه … به خیالم به دورغهایت خیره شده اند …

حضوری پر رنگ از چهره در هم کشیده شده من … بهشتی روی زمین برای تو …

و تو با آب و تاب یکی یکی خیالهایت را برایم واقعی می کردی … من هم به خیال خودم باور …

بیا بر خیالاتت آشیانه بسازیم … آخر آشیانه ما باید مثل دروغهایت کم دوام باشد …

باید بگذارم این روزها بر چشمانت شیرین نقش ببندند … باورت می کنم … ادامه بده …

۱۶
فروردین

دختران

   Posted by: امید   in روزنوشت

راه بر دختران می بندد … مترسک مزرعه داستانهای من …

بوی علف میجوید از تنشان … و گاه با یکی از آنها …

می رود تا خورشید … می رود کسی که سایه من هم نیست …