۲۷
خرداد
بی حس
چرندیات خودمم دیگه داره باورم میشه …
دیگه باید کار خدا رو یکسره کنم …
ساعت یازده … پل آزادگان … رعدوبرق
پاهام از لبه پل آویزون … خیره به جمعیت بی کار
بدون هیچ حسی …

Tags: احساس, خدا, پل آزادگان
This entry was posted
on دوشنبه, خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۳ ب.ظ .
filed under روزنوشت.
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
2 comments so far
Leave a reply