۲۰
تیر
مدفون
از ظهر تا غروب طول کشید … کل خاک را بیل زدم …
بالاخره دفنش کردم … داشت بد عادت می شد … جلو تر از من راه می رفت …
فکر کنم می خواست زودتر به تو برسد … سایه ام را می گویم … دفنش کردم …
پ ن : چرا کسی به فکر کلاغ کشتی نوح نبود ؟
This entry was posted
on پنجشنبه, تیر ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۹:۱۰ ب.ظ .
filed under اپيزود, روزنوشت.
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
7 comments so far
Leave a reply