۲
مرداد

جادوگر

   Posted by: امید   in روزنوشت

دلم می خواهد همه شما را توی کلاه سیاه بزرگم مچاله کنم و کمی با دستهایم بازی کنم …
بعد یک دفعه یک خرگوش زشت بد بو را از کلاه خارج کنم و بگویم این شمایید …
شاید هم دلم می خواهد خودم را کلاغ هفت شکلی فرض کنم که زیر نگاه سنگین مداد … پاک می شود …
راستش را بخواهی روزی که تو مرا فتح کردی همه جا مه بود … سرد بود … و وقتی تو پرچمت را روی من گذاشتی … دیگر سر از پا نمی شناختی … از آن بالا پریدی … که مرا فتح کردی ؟
یادم می اید روزی که قاطی شدم تو می خواستی مرا مثل ماده ای که می شود از روی میز جمع کردش و ریخت بیرون از هم جدا کنی … ولی من از آنهایش نبودم …  من مثل قایق سوراخت نبودم که با سطل آبش را خالی کنی … من خیلی قبلتر از قاطی شدنم غرق شده بودم …
حالا جای مونا خالی که بیاید و بگوید من امید را از آن منجلابش نجات دادم …
از خنده دلم درد می گیرد و قاطی تر می شوم …
یکی زیر گوشم زمزمه می کند که “شیشه پنجره را باران شست ، از دل من هم ، یکی نقش تو را خواهد … ”
و من به این فکر می کنم که چه روز مسخره ای است امروز …

پ ن : این روز ها عاشق شدن فقط کمی پر رویی می خواهد … نه دل و جرات …
پ ن : نقطه چهارم انتهای سه نقطه هایم است … .

Tags: , , , ,

This entry was posted on چهارشنبه, مرداد ۲م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۴ ق.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

3 comments so far

 1 

راستش پریدنم برای فتح تو نبود

پریدم چون همون طور که در جریانی هوا سرد بود

منم داشتم می نرمشیدم از برای گرم تر شدن

مرداد ۲م, ۱۳۸۷ at ۴:۳۱ ب.ظ
تراموا
 2 

آقا دستت درد نکنه، خیلی حال میدی!

مرداد ۲م, ۱۳۸۷ at ۷:۱۴ ب.ظ
 3 

واقعا؟!

پی نوشت رو نفهمیدم شاید عشق این روزها رو نفهمیدم که اینو هم…

مرداد ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۱ ب.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment