Archive for مرداد, ۱۳۸۷

۲۳
مرداد

دسته بندی

   Posted by: امید   in روزنوشت

دسته ای از آدمها هستند که کلی شماره توی جیبشون دارن و وقتی یک جنس مونث میبینند سریع یکی از شماره ها رو روی زمین می اندازند … یعنی حتی دست خود طرف هم نمی دن … و انتظار دارن طرف خم شه و برداره و زنگ هم بزنه … آره …

دسته از از آدمها هستند که خیلی تیز هستند و تا درب مترو باز میشه سریع میرن میشینن و بعد یک لبخند خیلی ملیح می زنن که آدم حالش به هم می خوره …

پ ن : این درد دارد ذره ذره جانم را … این درد دارد خرده های استخوانم را …

پ ن : بعد نوشت‌ : و خب نه دسته اول نه دوم …

۲۱
مرداد

شک

   Posted by: امید   in روزنوشت

حالا گیریم این خدایی که میگید هم موجود باشه …

که چی ؟ چه فرقی می کنه ؟

پ ن : شماره هم بدید زنگ نمی زنم …

پ ن : کم مونده با تختم هم سر صحبت رو باز کنم …

۲۰
مرداد

دعوت

   Posted by: امید   in روزنوشت

شما را به مشاهده ادامه مشکلات خودم دعوت می کنم …

اه … بابا بکشید از ما بیرون دیگه …

پ ن : بی خیال …

۱۹
مرداد

بد آموزی

   Posted by: امید   in روزنوشت

توی سریال دکتر قریب یک قسمتی بود که تازه این یارو برگشته بود ایران

دختره رو توی کلاس خواهرش میبینه و دعوتش می کنه به بستنی و …

این قضیه کافی شاپ رفتن ها هم دقیقا از همین جا آب میخوره …

پ ن : اون موقع گشت ارشاد و اینا کجا بودن ؟

پ ن : نقد کردن من جنبه مثبت نداره … به نیت گند زدن به اعصاب نقد می کنم …