شک
حالا گیریم این خدایی که میگید هم موجود باشه …
که چی ؟ چه فرقی می کنه ؟
پ ن : شماره هم بدید زنگ نمی زنم …
پ ن : کم مونده با تختم هم سر صحبت رو باز کنم …
دسته ای از آدمها هستند که کلی شماره توی جیبشون دارن و وقتی یک جنس مونث میبینند سریع یکی از شماره ها رو روی زمین می اندازند … یعنی حتی دست خود طرف هم نمی دن … و انتظار دارن طرف خم شه و برداره و زنگ هم بزنه … آره …
دسته از از آدمها هستند که خیلی تیز هستند و تا درب مترو باز میشه سریع میرن میشینن و بعد یک لبخند خیلی ملیح می زنن که آدم حالش به هم می خوره …
پ ن : این درد دارد ذره ذره جانم را … این درد دارد خرده های استخوانم را …
پ ن : بعد نوشت : و خب نه دسته اول نه دوم …
حالا گیریم این خدایی که میگید هم موجود باشه …
که چی ؟ چه فرقی می کنه ؟
پ ن : شماره هم بدید زنگ نمی زنم …
پ ن : کم مونده با تختم هم سر صحبت رو باز کنم …
شما را به مشاهده ادامه مشکلات خودم دعوت می کنم …
اه … بابا بکشید از ما بیرون دیگه …
پ ن : بی خیال …
توی سریال دکتر قریب یک قسمتی بود که تازه این یارو برگشته بود ایران
دختره رو توی کلاس خواهرش میبینه و دعوتش می کنه به بستنی و …
این قضیه کافی شاپ رفتن ها هم دقیقا از همین جا آب میخوره …
پ ن : اون موقع گشت ارشاد و اینا کجا بودن ؟
پ ن : نقد کردن من جنبه مثبت نداره … به نیت گند زدن به اعصاب نقد می کنم …