ندانم
ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم …
شده حکایت ما … مهم اینه که آخر داستان چیزی باقی نمیمونه …
حالا گیریم قضیه به این سادگی ها هم نباشه …
پ ن : ندانم …
میدونی … دروغ چیزیه که کسی باورش نکنه …
حالا من شبها با خودم به رخت خواب برم یا با یک فاحشه … چیزی از این دنیا کم هم نمیشه …
میرزا راست میگه : سکوت بعد از سلام از شرم بیکلمه موندنه … با نگاه بدرقه کردنم که شده عاتمون …
حالا اون اراجیفی که بین سلام و بدرقه میگذره … به جهنم …
ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم …
شده حکایت ما … مهم اینه که آخر داستان چیزی باقی نمیمونه …
حالا گیریم قضیه به این سادگی ها هم نباشه …
پ ن : ندانم …
امروز افطاری مثلا مهمون مجمع سمپادیای کرج بودیم …
نیت جز دیدن دوستان و گپ زدن چیزی نبود … حالا یک لیوان چای هم کنارش …
کلی حرف و کلی خاطره … کلی هم خنده رفت … کلی هم مسخره بازی برای رای گیری و …
ولی چرا آخر برنامه بچه ها همه آمدن یک بوق زدن ؟ فکر کنم تنها دلیلش بردن آبروی من جلوی بقیه بود …
پ ن : هر چیزی دل و جرعت خودشو می طلبه … حتی حرف زدن و موندن …
پ ن : این پست فقط جنبه ثبت خاطره داره … همین …