Archive for شهریور, ۱۳۸۷

۳۰
شهریور

دروغ

   Posted by: امید   in اپيزود, روزنوشت

میدونی … دروغ چیزیه که کسی باورش نکنه …

حالا من شبها با خودم به رخت خواب برم یا با یک فاحشه … چیزی از این دنیا کم هم نمیشه …

میرزا راست میگه : سکوت بعد از سلام از شرم بی‌کلمه‌ موندنه … با نگاه بدرقه کردنم که شده عاتمون …

حالا اون اراجیفی که بین سلام و بدرقه میگذره … به جهنم …

۲۹
شهریور

ندانم

   Posted by: امید   in روزنوشت

ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم …

شده حکایت ما … مهم اینه که آخر داستان چیزی باقی نمیمونه …

حالا گیریم قضیه به این سادگی ها هم نباشه …

پ ن : ندانم …

۲۸
شهریور

سمپاد؟

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز افطاری مثلا مهمون مجمع سمپادیای کرج بودیم …

نیت جز دیدن دوستان و گپ زدن چیزی نبود … حالا یک لیوان چای هم کنارش …

کلی حرف و کلی خاطره … کلی هم خنده رفت … کلی هم مسخره بازی برای رای گیری و …

ولی چرا آخر برنامه بچه ها همه آمدن یک بوق زدن ؟ فکر کنم تنها دلیلش بردن آبروی من جلوی بقیه بود …

پ ن : هر چیزی دل و جرعت خودشو می طلبه … حتی حرف زدن و موندن …

پ ن : این پست فقط جنبه ثبت خاطره داره … همین …

۲۷
شهریور

اهمیت

   Posted by: امید   in روزنوشت

پ ن : ساعت زندگی من شاید … گویا هست به اندازه کافی …