۳۰
آذر

یلدا

   Posted by: امید   in روزنوشت

این یلدا هم حکایتی دارد برای ما ….

از اراجیفش که بگذریم می رسیم به حال و هوای بچه گانه ی این چند وقتم که می دانم از چیست …

هوای سرد صبح موقع رفتن دانشگاه ، با هدفون و کاپشنی که یقه اش را داده ای بالا … بیرون رفتن های نصفه شب و عود روشن کردن وسط برف توی بالکن و … فکرش را بکن … اراجیفش را که کنار گداشتیم ، اینهایش مانده … مسخره نیست …

تازه از این مسخره تر هم هست … به گمانم نیمه گم شده خودم را در خودم پیدا کرده ام …عجیب این روز ها با زندگی ام ، زندگی می کنم …

پ ن : جوجه هایتان را بشمارید … شما را چه به این وبلاگ …

Tags:

This entry was posted on شنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۳:۲۸ ب.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

2 comments so far

 1 

هه! این که ماییم آن بالا!ء
(آیکون غش غش+ خر غلت)ء

دی ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۶ ق.ظ
 2 

خوبه یه نفر پیدا شد که زندگی می کنه به نظر می رسه همه آدما بیشتر زنده گی می کنن!!! موفق باشی دوست عزیز

دی ۱م, ۱۳۸۷ at ۶:۰۸ ب.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment