Archive for بهمن, ۱۳۸۷

۳۰
بهمن

تو ۲

   Posted by: امید   in روزنوشت

واقعا تو بودی ؟ همون آدمی که نمی خواست ناراحتم کنه ؟

همونی که همیشه بلوف می زد که یادش نرفته … ومنم همیشه باور می کردم …

پ ن : دلمان تنگ شده برای خودمان …

۲۹
بهمن

خونه تکونی

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز اینجا رو یکم مرتب کردم ، نزدیک به ۶۰۰۰ تا کامنت اسپم داشتم و نزدیک به ۴۵۰۰۰ رکورد بازدیدهام که حجم دیتابیس رو زیاد کرده بود ، یکم هم فایل هام رو سروسامون دادم ، بلاگ رو روی آدرس omidaneh.ir/blog منتقل کردم ، و یکم هم sitemap  رو دستکاری کردم …

بلاگ جدیدم با آدرس routine.ir ، در حال طراحی هستش و به زودی روی همین سرور راه میندازمش ، احتمالا به یک بلاگ گروهی بدل خواهد شد . و البته به فکر یک سایت وب ۲یی جدید هم هستم …

پ ن : هرچی …

۲۹
بهمن

تو

   Posted by: امید   in روزنوشت

سجاده نشین مذهب تو ام ، قبله که از چشمانت جاری باشد …

پ ن : بدشانسی ، چون هنوز هم …

پ ن : در حال طراحی بلاگ جدیدم هستم ، یکی از بهترین کارهام خواهد بود …

۲۸
بهمن

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز دوباره خوردم زمین ، پای چپم کبود شد …

و من به جای اینکه بلند شم و خودمو جمعوجور کنم ، داشتم به مسخره گی دنیا می خندیدم …

پ ن : خفه …

۲۷
بهمن

مرجوعی ۲

   Posted by: امید   in روزنوشت

چمان شده معلوم نیست که دوباره این مدلی هایمان گل کرده ، که اگر هم خوشتان نمی آید برایم فرقی نمی کند ، که به رسم همیشه نمی نویسم برای تو که بایی و بخوانی ، که نیا ، که نخوان …

این تنهایی هایمان در دانشگاه فرست خوبی به من و خودم می دهد تا کمی بیشتر از آن خیلی ، فکر کنیم و به مسخره بازی های این دنیا بخندیم ، که آری که تو هم از ما نبودی ، که این را از روی اول به همه تان گفتیم و گوش نکردید ، که از ما نیستید ، که با ما نیستید …

جالبیش اینجاست برایمان که طلبی هم نکردیم ، که نخواستیم ، نه روحتان را ، نه تنتان را ، و نه حتی وجودتان را ، که کمی روراست باشید مارا بس ، که نبودید ، که نشدید ، که از ما نبودید ، که اصلا با ما نبودید … دلمان وسوسه می شود گاهی که برداریم این رابط ارتباط جمعی را و روی عکستان اشاره کنیم و منتظر بوق تلفن شویم ، که نه ، نمی کنیم ، که چرا ما باید این کار را بکنیم ، وقتی قرار باشد دلما تنگ شود و دل شما گشاد ، ترجیح می دهیم نشود …

روز به روز که خواننده های اینجا کم و کمتر می شود ، احساس راحتی بیشتری می کنیم ، که تنها من و خودم هستیم که این اراجیف را می خوانیم ، که در دل کوه غرور ، قلعه ای از فولاد بنا کردیم ، که فاتح نداشت ، ولی راستش را بخواهید همیشه می شود با چشمانمان خیلی چیزها را تازه کرد ، که با گر گرفتن های دستانمان ، دستهایتان را گرم کردیم ، که در چشمانمان غرق شدید و با چشمان ما ، رنگ ها را شناختید ، حالا گیریم ما هم کمی خیسش کردیم ، به کدامتان بر می خورد ، که اصلا اهمیتی ندارد …

راستی ، نه خسته ایم و نه دل شکسته ، که ما با این غرورمان ، که تنها ۳ بار زیر پا گذاشتیمش ، که آینه را مخاطب می گیریم و می گوییم : ای آنکه در آینه ای ، اسم من از یاد تو رفت … که عروسکی شده ایم ، با نگاهی مات ، که رسما داریم امشب ستار را به ف/اک می دهیم ، خب حق بدهید آدم خسته می شود از اینکه هر کسی می آید و سهم خودش را از ما میگیرد و می رود ، که گور پدر امید …

پ ن : هر کدوم یک جور …