Archive for بهمن, ۱۳۸۷

۲۷
بهمن

مرجوعی ۲

   Posted by: امید   in روزنوشت

چمان شده معلوم نیست که دوباره این مدلی هایمان گل کرده ، که اگر هم خوشتان نمی آید برایم فرقی نمی کند ، که به رسم همیشه نمی نویسم برای تو که بایی و بخوانی ، که نیا ، که نخوان …

این تنهایی هایمان در دانشگاه فرست خوبی به من و خودم می دهد تا کمی بیشتر از آن خیلی ، فکر کنیم و به مسخره بازی های این دنیا بخندیم ، که آری که تو هم از ما نبودی ، که این را از روی اول به همه تان گفتیم و گوش نکردید ، که از ما نیستید ، که با ما نیستید …

جالبیش اینجاست برایمان که طلبی هم نکردیم ، که نخواستیم ، نه روحتان را ، نه تنتان را ، و نه حتی وجودتان را ، که کمی روراست باشید مارا بس ، که نبودید ، که نشدید ، که از ما نبودید ، که اصلا با ما نبودید … دلمان وسوسه می شود گاهی که برداریم این رابط ارتباط جمعی را و روی عکستان اشاره کنیم و منتظر بوق تلفن شویم ، که نه ، نمی کنیم ، که چرا ما باید این کار را بکنیم ، وقتی قرار باشد دلما تنگ شود و دل شما گشاد ، ترجیح می دهیم نشود …

روز به روز که خواننده های اینجا کم و کمتر می شود ، احساس راحتی بیشتری می کنیم ، که تنها من و خودم هستیم که این اراجیف را می خوانیم ، که در دل کوه غرور ، قلعه ای از فولاد بنا کردیم ، که فاتح نداشت ، ولی راستش را بخواهید همیشه می شود با چشمانمان خیلی چیزها را تازه کرد ، که با گر گرفتن های دستانمان ، دستهایتان را گرم کردیم ، که در چشمانمان غرق شدید و با چشمان ما ، رنگ ها را شناختید ، حالا گیریم ما هم کمی خیسش کردیم ، به کدامتان بر می خورد ، که اصلا اهمیتی ندارد …

راستی ، نه خسته ایم و نه دل شکسته ، که ما با این غرورمان ، که تنها ۳ بار زیر پا گذاشتیمش ، که آینه را مخاطب می گیریم و می گوییم : ای آنکه در آینه ای ، اسم من از یاد تو رفت … که عروسکی شده ایم ، با نگاهی مات ، که رسما داریم امشب ستار را به ف/اک می دهیم ، خب حق بدهید آدم خسته می شود از اینکه هر کسی می آید و سهم خودش را از ما میگیرد و می رود ، که گور پدر امید …

پ ن : هر کدوم یک جور …

۲۴
بهمن

موشک امید ۲

   Posted by: امید   in روزنوشت

من برام جای تعجبه که چرا این ماهواره امید ‏ دیش و ال ان بی نداره ؟!

پ ن : مسخره …

۲۳
بهمن

ولنتاین

   Posted by: امید   in روزنوشت

خجسته سالروز شکوفایی و مهرورزی دوسدختر داران میهن اسلامی ، به شما دوست عزیزی که همین الان از راه پیمایی اومدی مبارک . امیدوارم کادوی ارزون خریده باشی و کادوی گرون گرفته باشی و الان خر کیف باشی …

پ ن : ولنتایم !!! …

۲۲
بهمن

مرجوعی

   Posted by: امید   in اپيزود, روزنوشت

دلمان داشت تنگ می شد برای این جوری نوشتنهایمان ، که بیاییم و بنویسیم و به راه برگشتش هم فکر نکنیم ، که اصلا راهی برای برگشت باقی نخواهیم گذاشت . شاید هم این مایه خوشحالی تان باشد ، باشد که از این راه رستگار شوید و ادامه این چرندیات …

البته که بهتر است کمی هم شبیه آدمهای اجتماعی رفتار کنیم ، ولی خودتان هم میدانید که هیچ کاری از طرف ما با حکمت انجام نشده ، راستش یاد آن احمقی افتادم که شده بود بازیچه ما ، که سعی می کرد نشان دهد آدم فهمیده ایست ، که تنها یک جمله اش منطقی بود ، که من آدمی هستم که آنقدر فکر می کنم ، که خیالاتم را باور می کنم …

حالا ریسک های احمقانه ، یا حماقت های آگاهانه ؟ این بار را خودم انتخاب می کنم ، عدالت را بین من و خودم رعایت می کنم ، باید به هردویمان عادت کنم ، شاید اینجوری کمتر درد بگیرد …

شاید هم وقتش شده کمی الکل به خونمان اضافه کنیم ، که آن نمازهای نخوانده مان هم دیگر قبول نباشد . بعدش هم کمی زندگی کنیم ، کم کم دارم سختی های زندگی سگی را با جوارح بدنم درک می کنم ، کمی درد دارد ولی با چرب کردن دردش کم می شود ، آخرش هم که تو از لیس زدنهایم بدت می آید …

شاید هم باید دیگر بی خیال این همه روشن فکری شد و دست از خواندن کتابهای نیچه برداشت ، آخر میدانید که من از آنهایی که ادای آدمهای روشن فکر را در می آورند متنفرم ، و البته از آن دختر هایی که خودشان را لوس می کنند و شل و ول حرف می زنند ، که ما را به سمت توالت هدایت می کنند …

حالا اینکه یکی میگوید این کار بار فلسفی دارد ، به هیچ جایمان نیست ، گیریم من و شما چیز مشترکی هم برای هم صحبت شدن داشته باشیم ، جایش مگر مهم است ؟ یا اصلا این که آن عوضی آمد و چاپید و رفت ، نه من ناراحتم و نه او ، گور پدرش ، اصولا هرکسی وقتی چیزی می خواهد یاد اسم امید می افتد ، ببینم اصلا تو مرا می شناسی ؟ …

این خدای شما باید کلی هم حال کند که من دلم خودکشی می خواهد ، دیگر خودش لازم نیست گناه کند و مرا بکشد ، یا اینکه چون فکر می کنم یک بچه است ، بخواهد مرا به مثلا جهنمش بفرستد ، که می خواهی بگویی گرم تر از آغوش توست که نصیب من نمی شود ؟

بهتر است ببوسید مرا ، قبل از اینکه خدا و شیطان از مسخره بازی هایشان دست بکشند …

پ ن : پ ن

پ ن : توقع دارید الان برم راه پیمایی ؟