خداگونه
به گمانم خدا هم مست تماشای چشمان وحشی ات شده باشد …
که این چنین ، زمستان و بهار را در هم می آمیزد …
پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …
این آکواریوم کوچکتر از آنیست که تحمل دو تا پک دیگر را داشته باشد …
شاید باید همینجا تمام میشد … درست جایی که دلتنگیهایمان سبب شد …
اینجا دیگر جای کافی برای شنا کردن ندارد … اینجا دیگر حتی آکواریوم هم نیست …
پ ن : این حافظ هم موجودیست ها …
به گمانم خدا هم مست تماشای چشمان وحشی ات شده باشد …
که این چنین ، زمستان و بهار را در هم می آمیزد …
پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …
امشب دوباره می خواست همخوابه ام باشد … ماه را می گویم …
دوباره آمده بود ، درست پشت پنجره ام ، که از لای این حفاط های آهنی رد شود …
من اما ، تنها تشکر کردم … به خاطر نبودنش …
پ ن : تا تمامی من را رفت …
می بینی که جایم چقدر خالیست ؟
شاید رفته باشم پی خودم … شاید …
پ ن : دنیا را از پشت عینکی که رویش باران نشسته باشد ، بیشتر دوست دارم …
بعضی چیز ها را نباید نوشت ، بعضی چیز ها را هم نباید خواند …
همین طوری که من از شما دعوت نکرده ام که بیایید و این ها را بخوانید …
پ ن : پ ن …