:|



پ ن : دو هفته دلمان تنگ شده بود …
پ ن : تولدت هم مبارک عز…
پ ن : ندارد …
دلمان برای این پنج تایی نوشتن هایمان هم تنگ شده بود ، دیشب کنار استخر که خوابیده بودیم ، زد به سرمان که دوباره از این اراجیف سر هم کنیم …
یکم : حکم دلم را ، بریدی عزیزم …
دوم : حاکم ، حکم دلم را هم ، برید …
سوم : گور پدر حاکم ، حکم دلت را هم بریدم عزیزم …
چهارم : حاکم دلم خواب بود ، درست وقتی که حکمش را بریدی ، عزیزم …
پنجم : حاکمی که حکم نداشته باشد ، الزاما حکمش دل بوده ، عزیزم …
پ ن : دو روز را با چند تا از دختر ها و پسر های دانشگاه باغ بودیم . جای همگی خالی …
پ ن : عکس هایش که به دستمان رسید ، در حدی که فیلترمان نکنند ، می گذاریم اینجا …



پ ن : دو هفته دلمان تنگ شده بود …
پ ن : تولدت هم مبارک عز…
پ ن : ندارد …
دو هفته ای در حال رنگ و بنایی و اینها در خانه هستیم . نمی نویسیم . کمی هم استراحت می شود برایمان . عکس هایش را در پست بعدی خواهیم گذاشت . فعلا …
پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …
روزمرگیمان شده اینکه صبح می رویم پی کار تا شب . شب بعد از شام می رویم پای فرندفید و گودر و امثالهم تا نزدیکای صبح . چند ساعتی می خوابیم . و دوباره سر خط …
پ ن : زندگی ؟
هنوز هم که هنوز است ، امید بودنمان را از این سه نقطه ها داریم و طرز نفس کشیدنمان …
آنان که باید ، می دانند … تفکران و عقایدمان هم باشد بیخ ریش خودمان …
پ ن : هنوزم میشه عاشق شد …هنوزم حال من خوبه …
حالمان باز دارد به هم میخورد . ما مدام اشتباه می کردیم . گور پدر همگی . دلمان کمی مرگ می خواهد ، نگران چیزی نباشید که حتی اگر برایمان قصه هم بگویید حالمان بدتر می شود . ما که شکر خدا چیزی کم از دیگران نداریم ، سرمان هم که به تنمان می ارزد ، چه نیازی به آنها ؟ چه سودی از بودنشان ؟ اصلا به شما و آنها چه ربطی دارد که ما دلمان می خواهد الان گریه کنیم ؟ خب بالشت خودمان است که خیس می شود . اصلا به کسی مربوط نیست که ما هنوز هم سرمان را می کوبیم به آن سنگ ها . دلیلش هم برای خودمان بماند …
دلمان می خواهد خودمان را پشت اراجیف اینجا مخفی کنیم . که شما بیایید و فکر کنید که این مسخره بازی های ما از سر دلخوشیست . این روزها قیافه مان شده مثل این درپوش های چاه فاضلاب یا این درپوش هایی که روی چاه توالت می گذارند . تنها باعث می شود شما نبینید که ما چقدر گندیم ، ولی خودمان که می دانیم این زیر چه خبر است …
کمرنگ شدیم از بس روزها تا بوق سگ خودمان را مشغول کردیم که یادمان برود تنهاییم و شب ها هم دستمال های مچاله شده را زیر بالشت گذاشتیم که کسی نفهمد شب قبل چه شد … دستمان به کار نمی رود درست و حسابی ، دلمان هم به نوشتن … کسی هم از خودش نمی پرسد آن امیدی که ۷ سال پیش جور دیگر می نوشت کجاست الان ؟ حالا این که به این ترم دانشگاه گند خورد و ترممان را حذف کردند و کبود شدیم و پدر و مار گرامیمان هم به رویمان نیاوردند چون میدیدند حال و روزمان را به کنار …
پ ن : اینطوری نوشتن هایمان هم به شما ربطی ندارد …
پ ن : نخوانید ، برای شما نمی نویسم …
حذف شد
پ ن : ندارد …