۳۱
تیر
ورق زندگی
دلمان برای این پنج تایی نوشتن هایمان هم تنگ شده بود ، دیشب کنار استخر که خوابیده بودیم ، زد به سرمان که دوباره از این اراجیف سر هم کنیم …
یکم : حکم دلم را ، بریدی عزیزم …
دوم : حاکم ، حکم دلم را هم ، برید …
سوم : گور پدر حاکم ، حکم دلت را هم بریدم عزیزم …
چهارم : حاکم دلم خواب بود ، درست وقتی که حکمش را بریدی ، عزیزم …
پنجم : حاکمی که حکم نداشته باشد ، الزاما حکمش دل بوده ، عزیزم …
پ ن : دو روز را با چند تا از دختر ها و پسر های دانشگاه باغ بودیم . جای همگی خالی …
پ ن : عکس هایش که به دستمان رسید ، در حدی که فیلترمان نکنند ، می گذاریم اینجا …
This entry was posted
on چهارشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۰ ب.ظ .
filed under روزنوشت.
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
4 comments so far
Leave a reply