هنوز هم که هنوز است ، امید بودنمان را از این سه نقطه ها داریم و طرز نفس کشیدنمان …
آنان که باید ، می دانند … تفکران و عقایدمان هم باشد بیخ ریش خودمان …
پ ن : هنوزم میشه عاشق شد …هنوزم حال من خوبه …
حالمان باز دارد به هم میخورد . ما مدام اشتباه می کردیم . گور پدر همگی . دلمان کمی مرگ می خواهد ، نگران چیزی نباشید که حتی اگر برایمان قصه هم بگویید حالمان بدتر می شود . ما که شکر خدا چیزی کم از دیگران نداریم ، سرمان هم که به تنمان می ارزد ، چه نیازی به آنها ؟ چه سودی از بودنشان ؟ اصلا به شما و آنها چه ربطی دارد که ما دلمان می خواهد الان گریه کنیم ؟ خب بالشت خودمان است که خیس می شود . اصلا به کسی مربوط نیست که ما هنوز هم سرمان را می کوبیم به آن سنگ ها . دلیلش هم برای خودمان بماند …
دلمان می خواهد خودمان را پشت اراجیف اینجا مخفی کنیم . که شما بیایید و فکر کنید که این مسخره بازی های ما از سر دلخوشیست . این روزها قیافه مان شده مثل این درپوش های چاه فاضلاب یا این درپوش هایی که روی چاه توالت می گذارند . تنها باعث می شود شما نبینید که ما چقدر گندیم ، ولی خودمان که می دانیم این زیر چه خبر است …
کمرنگ شدیم از بس روزها تا بوق سگ خودمان را مشغول کردیم که یادمان برود تنهاییم و شب ها هم دستمال های مچاله شده را زیر بالشت گذاشتیم که کسی نفهمد شب قبل چه شد … دستمان به کار نمی رود درست و حسابی ، دلمان هم به نوشتن … کسی هم از خودش نمی پرسد آن امیدی که ۷ سال پیش جور دیگر می نوشت کجاست الان ؟ حالا این که به این ترم دانشگاه گند خورد و ترممان را حذف کردند و کبود شدیم و پدر و مار گرامیمان هم به رویمان نیاوردند چون میدیدند حال و روزمان را به کنار …
پ ن : اینطوری نوشتن هایمان هم به شما ربطی ندارد …
پ ن : نخوانید ، برای شما نمی نویسم …
دلمان برای اینجوری نوشتن هایمان تنگ شده بود باز . که بیاییم و بنویسیم و فحش بدهیم و بخندیم و آخرش هم بشود همان چیزی که بود . خوبی اینجوری نوشتن به بی فکر نوشتنش هم هست . این که چرا بعد از موجی که بین وبلاگ ها افتاده که کسی دست و دلش به نوشتن نمی رود ، ما دلمان باز اینجوری خواست … بگذریم … که این روزها زیاد هم می گذریم … که اگر نگذریم دردش بیشتر می شود برایمان … اگر از کبودی های روی تنمان نگذریم و اگر از دیدن خون ریخته شده روی آسفالت موقع رانندگی نگذریم و اگر و اگر و اگر ، چه کنیم ؟
آخرش هم که اسممان شد همان چیزهایی که میدانید . بگذریم … شاید فقط باید یاد کنیم از سمیه و از رضا و از همه دوستان مجازیمان که الان در بندند و ته دلمان هم بلرزد که نکند روزی روزگاری بابت همین یادآوری ها برچسب ناجور روی پیشانیمان بچسبانند .
این وسط اما نوشته ی آنی حالمان را خرابتر کرد که آری ، در این دنیای کوچک مجازی ای که برای خودمان ساختیم هم باید بگذریم … و آخرش هم برای آنی و امثال آنی و حتی خود مان کمی آرزوی صبر کنیم و دلمان را خوش کنیم که شاید ، شاید روزی برسد که شعر زمستان تعبیر شود و …
بالاخره آدم باید توی جامعه ای که زندگی می کند یا خودش را قاطی بقیه کند و یا نکند ، که اگر نکنیم ، زندگی رنگ و رویش را از ما دریغ می کند و اگر هم خودمان را قاطی کنیم ، باید بین این جریان های حاکم معلق شویم و انتخاب اینکه بین کدام جریان ، سوالیست که هر چه به خودم نگاه می کنم جز جواب های ساده چیزی نمی بینم . اینکه نمی توانیم تحمل کنیم با آن حمار بار کش یکی دیده شویم و ایکنه قلبا به بازی کردن علاقه داریم و این را همه نزدیکانمان می دانند . اینکه دلمان می خواهد وقتی کسی بهمان دروغ گفت جوری بگوید که باور کنیم . اینکه باید چه چیزی را انتخاب کنیم ، شاید استاده مردن را …
گفتیم مرگ که این روز ها عجیب دلمان هوایش را کرده ، دلمان گلوله ای می خواهد همینجا بین چشمانمان که کمی شاید از این فشار و افکار راحتمان کند ، بعد هم دو دستی بچسبیم به افکار مزخرف خودمان و شما هم ما را مسخره کنید و …
راستش شما که غریبه نیستید ، دیشب که دوستی در فرندفید تحملش تمام شد و چیزهایی نوشت ، احساس گنگی بهمان دست داد که چرا این روز ها حس های مشتکری داریم . فقط همین بس که اگر نزدیک هم بودیم … بگذریم …
این روز ها گاهی از صحبت فرار می کنیم و گاهی هم کلی وقت خیره می شویم به لیست مسنجر و این چیزها که دوستی اشنایی چیزی از آسمان بیفتد و کمی حرف بزنیم و یادمان برود داشتیم به چه فکر می کردیم .این روز ها حتی گاهی دلمان خیلی بغل هم می خواهد ولی … بگذریم …
پ ن : از عصبانیت خون دماغ شدم … گند …
پ ن : عاشقی هم بلد نیستیم …
پ ن : …