گفتم : من هیچ وقت عاشق نشدم ، در جواب گفت : ولی من آره ، بیست و دو سال برای شما گریه کردم …
دنبال یک راه فرار می گشتم ، گفتم : شاید میتونستیم زوج خوشبختی باشیم …
گفت : کار بدی می کنید که الان به من میگید چون دیگه به هیچ دردی نمی خوره …
موقع خروج از خانه خیلی طبیعی به من گفت : شاید باور نکنید ولی شکر خدا هنوز باکره هستم …
پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …
پ ن : …
به اتاق برگشتم ، دخترک در زیر نور نوازش بخش صبح گاهی ، طاق باز ، در پهنای تخت خواب با دست های باز صلیب وار ، خوابیده و مالک مطلق باکرگی خویش بود …
تمام پولی را که باقی مانده بود ، روی بالشت گذاشتم و با بوسه ای بر پیشانیش از او خداحافظی کردم …
خانه ، مثل تمام فاحشه خانه های وقت سحر ، نزدیکترین جا به بهشت بود …
پ ن : همینجوری …
پ ن : …
فراموش کرده ایم/اید/اند … بماند …
پ ن : …

پ ن : …
نه قهوه ، نه تاروت ، نه قرآن ، نه حافظ ، نه ابجد …
هیچ فالی نشانی از تو ندارد …
پ ن : …