۸
مرداد

۸ مرداد

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز از صبح دنبال کارهای دخترخاله گرامی بودیم ، بعدش هم رفتیم برای گوشی خواهر جان دنبال قاب صورتی …

بعدش هم با حافظ قرار گذاشتیم و کلی راه رفتیم و کلی حرف زدیم و کلی هم خندیدیم …

و البته کلی هم الکی مسیرمان دور شد …

پ ن : حافظ جان شما که بلد نیستی … ای تو روحت …

پ ن : حالا خوبه بیام اینجا بنویسمشون ؟ :دی

This entry was posted on پنجشنبه, مرداد ۸م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۶ ب.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment