۱۷
مرداد

صبح همیشگی

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز صبح ، شبیه صبح های دیگر بود …

اینکه وقتی جلوی در مغازه چای میخوردم ، خانم مسنی آمد و یک شیرینی کشمشی و یک آبنبات از آنهایی که همیشه مادربزرگم توی کیفش دارد و من عاشقشانم بهم داد که با چای بخورم …

و اینکه یک بار دیگر یادآوری شد که دوستی هایمان ، عجیب بوی گند می دهد …

پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …

This entry was posted on شنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۸ ب.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One comment

 1 

adam na,amad
dustie ma bu nadarad!

مرداد ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۲۰ ب.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment