۲۵
مرداد

دلتنگی

   Posted by: امید   in روزنوشت

بعضی دلتنگی هایمان هست که منشائش معلوم نیست …

سر به هر کجا که می گذاریم هم درست نمی شود …

فردا صبح احتمالا امامزاده صالحی ، جایی برویم ، عصر هم کافه …

پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …

پ ن : …

This entry was posted on یکشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۳:۲۱ ق.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

6 comments so far

 1 

میگم پ.ن کم اوردی من برات بیارم… خوراکم همین نوشتن پ.ن!
یاد نوشته ی صادق هدایت می افتم… در زندگی چیزهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد…
موافقم باهات که درست هم نمی شود.

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۹ ب.ظ
 2 

ؤوحیه ی جالبی داری …. راستی . تو جشن تولد آنی ، تو کدومشون هستی؟

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۲:۲۱ ب.ظ
roya7
 3 

کجای این خروش قهر الود نامی از رویا یافتم؟
به چه بهانه ای زیستن را بو میکشم؟
شاید من همان کولی خوابگردم که سرگردانیهایش را بودن میخواند
وشاید یک پنجره رو به شهری که از خورشید تنها نامی میدانست
ویا شاهپرکی که بی انکه بداند عمر بودنش دو روزه است,برای یک عمر جاودان رسمی از زندگی میکشد ودل به تصویر خیالیش میبندد
کجای این خروش قهر الود نامی از رویا یافتم؟

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۸ ب.ظ
 4 

سلام . امیدانه … اومدم سری بزنم و زدم و کامنتم خود گواه سر زدنم است و سرم که بر اثر برخورد به مونیتور متورم …
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند / رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد / و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند / سکوت سرشار از سخنان ناگفته است / اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده / در این سکوت حقیقتی نهفته است / حقیقت تو و من …
البته امیدوارم با حافظه محترم یه شعر جدید نساخته باشیم ولی خب باید همین باشه دیگه …

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۷ ق.ظ
 5 

درد اینجاست که هفته پیش امام زاده صالح هم رفتم افاقه نکرد…

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۸:۴۵ ب.ظ
مونا
 6 

همین که منشائش معلوم نیست…

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۱ ب.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment