۳۰
مرداد
سودا زده
به اتاق برگشتم ، دخترک در زیر نور نوازش بخش صبح گاهی ، طاق باز ، در پهنای تخت خواب با دست های باز صلیب وار ، خوابیده و مالک مطلق باکرگی خویش بود …
تمام پولی را که باقی مانده بود ، روی بالشت گذاشتم و با بوسه ای بر پیشانیش از او خداحافظی کردم …
خانه ، مثل تمام فاحشه خانه های وقت سحر ، نزدیکترین جا به بهشت بود …
پ ن : همینجوری …
پ ن : …
This entry was posted
on جمعه, مرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۷:۳۶ ب.ظ .
filed under روزنوشت.
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
16 comments so far
Leave a reply