۳۱
مرداد

سودا زده دوم

   Posted by: امید   in روزنوشت

گفتم : من هیچ وقت عاشق نشدم ، در جواب گفت : ولی من آره ، بیست و دو سال برای شما گریه کردم …

دنبال یک راه فرار می گشتم ، گفتم : شاید میتونستیم زوج خوشبختی باشیم …

گفت : کار بدی می کنید که الان به من میگید چون دیگه به هیچ دردی نمی خوره …

موقع خروج از خانه خیلی طبیعی به من گفت : شاید باور نکنید ولی شکر خدا هنوز باکره هستم …

پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …

پ ن : …

This entry was posted on شنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۳ ب.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

5 comments so far

 1 

دروغ گفت

مرداد ۳۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۳ ب.ظ
 2 

tan mohem nist…

شهریور ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۸ ق.ظ
roya7
 3 

دیگر استانه شبهایم پنجره ای رو به بودن نمی یابد…خسته ام از بودنی که بیست و سه سال را در بیست وسه لحظه درد الود درنوردید وحال که به درگاه هستن رسیده است بودن را نمیداند.لبخند های بیگاهم شاید تمسخریست بر زندگی تا بداند حال که به تشویش رسیده ام ,رویا هم بر بالهای شکسته ام طعنه نمیزند

شهریور ۱م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۷ ق.ظ
 4 

وفاداریش به عشقش بیشتر از همه برام مهم بود و البته قابله احترام …

شهریور ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۲ ق.ظ
 5 

یا من خوش باورم یا پوریا خیلی بد بینه !!!

شهریور ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۵ ق.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment