Archive for شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸
۱۱
شهریور
سودا زده چهارم
فریاد صاحب فاحشه خانه از پشت تلفن مرا از سرسام نجات داد …
بدون اینکه حالتش عوض شود گفت : یک هدیه برایت دارم …
جدا مرا غافلگیر کرد : چیه ؟ ، گفت : دخترک …
حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم ، گفتم : ممنون ، این ماجرا دیگه کهنه شده …
با خنده ادامه داد : توی کاغذ کادوی چینی ، کاملا مجانی ، می فرستم خونه ات …
بهانه/داستانم را نشنیده گرفت و گفت : هر طور که بوده حالا دخترک پشیمونه …
پ ن : به خود کرده ، گرفتارم …
پ ن : …