۲۶
شهریور

۶ عصر

   Posted by: امید   in روزنوشت

رستگاری …

امروز ، ساعت ۶ عصر ، زیر آن باران …

هر قطره اش تو را به سر من میکوبید … عزیزم …

پ ن : همینجوری … دلمان گرفت …

پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …

This entry was posted on پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۲ ب.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One comment

roya7
 1 

من زمزمه قصه ای هستم که نم نم شوریده ابر در ان غربت تنهایی را به درگاه بودنم هدیه داده است

شهریور ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۳ ق.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment