Archive for آبان, ۱۳۸۸

۲۱
آبان

یادواره

   Posted by: امید   in روزنوشت

شیوا ، دو روز جلوتر تبریک گفت ، هیچ وقت زمانی که می باید نبود …

لیلا ، ساعت ۱۲ با جیغ ، گوشم درد هم گرفت کمی …

الهه ، ساعت ۱۲ و ۵ دقیقه ، پیغامش رو دوست داشتم ، بی بهانه …

پریسا ، ساعت ۱۲ و ۷ دقیقه ، همین …

خانواده ام ، ساعت ۶ صبح ، با کیک توی تخت خوابم …

حدیث ، ساعت ۷  صبح ، ملموس …

بهراد ، ساعت ۸ صبح توی هنرستان …

شیرین ، ساعت ۱۲ ظهر ، همین …

بچه های فرندفید ، ساعت ۲ ، چه زیاد …

نگار ، ساعت ۴ و نیم ، دوباره استرس …

دختر خاله هام ، ساعت ۶ عصر ، همین …

سپیده ، ساعت ۷ عصر ، همین …

بنیامین و سهیل ، ساعت ۹ شب ، کافه …

حمید ، ساعت ۹ و نیم ، از یزد …

حافظ ، ساعت ۱۰ ، همین …

مهرواژ ، توی گودر ، یکم دیر دیدمش …

پ ن : این لیست امکان داره تغییر کنه …

پ ن : فقط برای ثبت در خاطرات ، همین …

پ ن : …

۱۹
آبان

امیدانه

   Posted by: امید   in روزنوشت

یک وقت هایی هست که آدم تولدش است …

الان از آن وقت هاست …

همین …

پ ن : چیز مبارکی میان ما نیست …

پ ن : فقط برای ثبت در خاطرات ، امروز تولدم است …

پ ن : …

۱۸
آبان

داستان

   Posted by: امید   in روزنوشت

میدانی عزیزم …

ما از همان اول تلاشمان را کردیم …

که پایانی متفاوت با خودمان داشته باشیم …

پ ن : ندارد عزیزم … ندارد …

پ ن : …

۱۷
آبان

لیلا

   Posted by: امید   in روزنوشت

امروز بعد از بیش از ۱۰ سال …

دوباره با همبازی دوران کودکی ام حرف زدم …

هنوز هم تصویر آن دخترک کوچک را در ذهنم دارد …

پ ن : میتونه بهترین هدیه تولدم باشه …

پ ن : …