۶
آذر

تنها

   Posted by: امید   in روزنوشت

پیاده روی های تنهای شبانه ام …

و کسی که وجود ندارد تا بهش فکر کنم …

آخرش هم ختم می شود به قهوه ی بی شیر و شکر …

مشکوک شده ام باز …

آن هم درست ، در میان تهوع دخترکانی که منتظر کوچکترین سوز سرمایی هستند تا …

پ ن : اینجا شهر مردمان مارکدار است …

پ ن : هه … دلبری های مجازی … مسخره …

پ ن : …

This entry was posted on جمعه, آذر ۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۱ ق.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

2 comments so far

منیره
 1 

همین که فکر میکنیم بهش فکر نمیکنی یعنی داری بهش فکر میکنی

آذر ۹م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ق.ظ
:D
 2 

یه سوالی برای من هست……میگی نه خسته ای و نه دل شکسته ….. چجوریه که اینو اینجا نوشتی؟؟؟؟؟

امیدانه :
خب تناقضی ندارن . تنهایی ربطی به دل شکستگی نداره.

آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۹ ق.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment