۸
آذر
سرما
قبلتر ها سرما که می زد خیال خوش داشتم … الان اما بیشتر برنامه دارم …
کمد اتاق را خالی کردم ، غیر از چیز هایی که مربوط به چند ماه اخیر هستند ، بقیه را ریختم توی یک جعبه …
همه یاداشت ها ، عکس ها و نقاشی ها ، کتاب ها و دفتر ها ، حتی کادو ها و …
بردمشان ته انباری ، جایی که دفعه بعدی که مرورشان می کنم حتما بوی نا گرفته باشند …
لباسهایم را هم فرستادم خشکشویی که … بماند …
خاطراتم را هم ، آنهایی که برای قبلتر از این چند ماه هستند را فرستادم ته ذهنم …
خوبی اش به این است که هنوز هم می توانم ذهنم را ، آنطور که می خواهم مرتب کنم …
پ ن : این زمستان ، امیدم …
پ ن : این زمستان ، فارغم …
پ ن : …
This entry was posted
on یکشنبه, آذر ۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۹ ب.ظ .
filed under روزنوشت.
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
3 comments so far
Leave a reply