۱۴
اسفند

تو

   Posted by: امید   in روزنوشت

و بالاخره آرام گرفتم …

میان بازوانش …

پ ن : برای ثبت در خاطرات  …

پ ن : …

This entry was posted on جمعه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۱۸ ب.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One comment

 1 

اون لحظه اینقدر آدم آروم می شه که نمی دونه چیکار کنه
تجربه گریه کردن هم داشتم تو این لحظه !
از زور بغض !!!

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۶ ق.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment