۱۴
بهمن

حرم

   Posted by: امید   in روزنوشت

وقتی باران تمام شد هنوز این حس را داشتتم که در خانه تنها نیستم …

حرم تنش هنوز در خانه مانده بود …

پ ن : …

This entry was posted on جمعه, بهمن ۱۴م, ۱۳۹۰ at ۳:۰۹ ق.ظ . filed under روزنوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

3 comments so far

MOHAMAD HOSEINI
 1 

Bale !

اسفند ۱۰م, ۱۳۹۰ at ۸:۱۹ ب.ظ
parisa
 2 

با توزیر باران چتر برای چه…خیال که خیس نمی شود

اسفند ۱۱م, ۱۳۹۰ at ۱۲:۳۴ ب.ظ
Sina Nikfallah
 3 

اگر روزی بر سر مزارم آمدی

یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

کمی از خودت بگو

کمی از عشق تازه ات بگو

بگو که بیشتر از من دوستت دارد

بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد

نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن

سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن

با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند

حال لحظه ای به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را ندیدی

اسفند ۱۷م, ۱۳۹۰ at ۴:۵۶ ب.ظ

Leave a reply

Name
Mail (will not be published)
URI
Comment