Archive for تیر, ۱۳۸۷

۱۰
تیر

کلاه

   Posted by: امید   in اپيزود, روزنوشت

آن روز وقتی کلاهم داشت گم می شد … تصمیم خودم را گرفتم … په پسرکی که داشت کلاهم را گم می کرد گلوله برفی زدم … ولی سرش را دزدید … گلوله روی زنگ آیفون خانه ای نشست … و من فهمیدم که اگر کلاهم را گم نکنم کتک خواهم خورد …

پ ن :‌نظر دوم پست قبل … ترسوندم … این مثل اون شعری بود که … خودتی ؟

۸
تیر

دورتر

   Posted by: امید   in اپيزود, روزنوشت

بیا حواسمان را پرت کنیم …

مال هرکی دورتر افتاد … برنده است …

اول من پرت می کنم … حواسم را پس بده …

۷
تیر

دسته بندی

   Posted by: امید   in روزنوشت

دسته ای از آدمها هستند که از کت و شلوار بدشان می آید …

و حتی در عروسی هم حاضر به پوشیدن آن نیستند …

و من از آن دسته ام …

پ ن : یعنی می خوام با ست اسپرت برم عروسی دیگه …

۶
تیر

حذف

   Posted by: امید   in روزنوشت

خیلی مسخره است وقتی میای و هی می نویسی

و هی این کلید بک اسپیس را نگه میداری و پاک شدن کلمات را نگاه می کنی

و چند باره می نویسی و چند باره پاک می کنی …

آخرش می شود این که الان داری می خوانی … خیلی مسخره است

پ ن : قالب جدید دخترک بدجوری وسوسم میکنه یک طرح هم من بزنم …