۲۶
آذر
امروز
آقای محترمی که صندلی جلو نشسته بودی و کل راه را گریه می کردی …
خیالت راحت باشد … کسی حواسش به تو بنود …
پ ن : بماند …
پ ن : …
چقدر پرم از حرف های خوب تکراری برای نزدن …
از زندگیه چرندی برای نکردن …
پ ن : …
آقای محترمی که صندلی جلو نشسته بودی و کل راه را گریه می کردی …
خیالت راحت باشد … کسی حواسش به تو بنود …
پ ن : بماند …
پ ن : …
حکایت روزمرگی این روز ها ، حکایت خیره ماندن به ساعت نیست دیگر …
حکایت چکیدن به روز بعد است …
پ ن : …
یک وقت هایی هست که آدم تولدش است …
الان هم یکی از آن وقت هاست …
پ ن : امروز هم تولدم است ، برای ثبت در خاطرات …
پ ن : …