همیشگی
یک چیزهایی هست که برای خودم هم بازگو نمی کنم / از خودم هم نمی پرسم …
و وقتی به آنها فکر می کنم ، به یک علامت سوال بزرگ می مانم …
آخرش هم جایشان این سه نقطه ها را می گذارم تا دفعه ی بعد …
پ ن : …
کاغذی که بین سیاهی خط خطی هایش و سفیدی های به جا مانده اش یک لنگه پا مانده …
مثل بعضی روزهاست که معلوم نمی شود چجوری شب شد …
پ ن : …
یک چیزهایی هست که برای خودم هم بازگو نمی کنم / از خودم هم نمی پرسم …
و وقتی به آنها فکر می کنم ، به یک علامت سوال بزرگ می مانم …
آخرش هم جایشان این سه نقطه ها را می گذارم تا دفعه ی بعد …
پ ن : …
لااقل برای دلخوشی چشمانم هم که شده …
خودی نشان بده …
پ ن : دوباره اتفاق افتاد…
پ ن : …
دلم امروز چیزی را خواست که نمی فهمیدم …
دلم یادگاری می خواست ، از خاطرات خوبی که نداشتم …
خاطرات ؟ یادم می آید هیچ خاطره ای هم نداشتم …
پ ن : هنوز هم برای خودم عجیم گاهی …
پ ن : …
“اسم” یکی از آن چیزهایی است که هیچ وقت برای من معنی پیدا نکرد …
اغلب هم با مخاطب هایم بر سر این موضوع مشکل دارم ، که به نظر من اسم تنها در نظر شما شاید “اسم” باشد و برای من نه ، که اسم تنها نمادی است برای اشاره ، که اگر من دوست داشته باشم می توانم برای اشاره به این مایه تلخ رنگ قهوه ای ، به جای قهوه بگویم “عصاره جان” . و یا مثلا شما به مزه اش بگویید” تلخ “که آن را “گند” معنی کنید و من به آن بگویم “تلخ” که آن را “گندِ عالی” مزه کنم …
و قسمت مسخره اش اینجاست که این اسم ها قرار است منظور ها را منتقل کنند …
که من می گویم حالم خوب است و تو فکر می کنی حالم خوب است …
پ ن : که “زندگی کردن” من هم یک اسم است …
پ ن : …