يادواره

by امید

شيوا ، دو روز جلوتر تبريك گفت ، هيچ وقت زماني كه مي بايد نبود …

ليلا ، ساعت 12 با جيغ ، گوشم درد هم گرفت كمي …

الهه ، ساعت 12 و 5 دقيقه ، پيغامش رو دوست داشتم ، بي بهانه …

پريسا ، ساعت 12 و 7 دقيقه ، همين …

خانواده ام ، ساعت 6 صبح ، با كيك توي تخت خوابم …

حديث ، ساعت 7  صبح ، ملموس …

بهراد ، ساعت 8 صبح توي هنرستان …

شيرين ، ساعت 12 ظهر ، همين …

بچه هاي فرندفيد ، ساعت 2 ، چه زياد …

نگار ، ساعت 4 و نيم ، دوباره استرس …

دختر خاله هام ، ساعت 6 عصر ، همين …

سپيده ، ساعت 7 عصر ، همين …

بنيامين و سهيل ، ساعت 9 شب ، كافه …

حميد ، ساعت 9 و نيم ، از يزد …

حافظ ، ساعت 10 ، همين …

مهرواژ ، توي گودر ، يكم دير ديدمش …

پ ن : اين ليست امكان داره تغيير كنه …

پ ن : فقط براي ثبت در خاطرات ، همين …

پ ن : …