ورق زندگي
دلمان براي اين پنج تايي نوشتن هايمان هم تنگ شده بود ، ديشب كنار استخر كه خوابيده بوديم ، زد به سرمان كه دوباره از اين اراجيف سر هم كنيم …
يكم : حكم دلم را ، بريدي عزيزم …
دوم : حاكم ، حكم دلم را هم ، بريد …
سوم : گور پدر حاكم ، حكم دلت را هم بريدم عزيزم …
چهارم : حاكم دلم خواب بود ، درست وقتي كه حكمش را بريدي ، عزيزم …
پنجم : حاكمي كه حكم نداشته باشد ، الزاما حكمش دل بوده ، عزيزم …
پ ن : دو روز را با چند تا از دختر ها و پسر هاي دانشگاه باغ بوديم . جاي همگي خالي …
پ ن : عكس هايش كه به دستمان رسيد ، در حدي كه فيلترمان نكنند ، مي گذاريم اينجا …